عشق بی وفا
دل شکسته ام ز دست تو
چه روزگار غریبی است...
چه لحظات اندوهباری است...
چگونه تحمل کنم؟!چگونه با این حقیقت تلخ
با نرمی رفتار کنم؟!؟
یک روز حسین زاده(عطار پور)، شکنجه گر ساواک شاه مرا از سلول احضار کرد و در آنجا پدر پیر و زجر دیده ام را دیدم که دوران زندانش پایان یافته بود.
دستش را بوسیدم، چشم هایش نمی دید و مرا نمی شناخت؛
گفتم: بابا! من علی ام! و دستش را بوسیدم، اشک هایش به رویم چکید و او
بقچه اش را زیر بغلش گرفت، و آهسته و ناتوان به راه افتاد. من …هم چنان
نگاهش می کردم. حسین زاده گفت: کجا را نگاه میکنی؟
گفتم: «چهارده قرن تشیع مظلوم را»